
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
سعدی
برچسبها: سعدی , چون_ابر_در_بهاران , الا_به_غمگساران
تاريخ : سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 14:55 | نویسنده : فاطمه محمدزاده شهانقی |
خوش آمدید
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
درشتی و نرمی
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
دست از طلب ندارم...
گفتم به چشم!
زنجیر را باور مکن...
قانون خریت
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
گر برود جان ما در طلب وصل دوست
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
اندر دل من
خانه دوست
خانهاي داشته باشم پر دوست
خانه دوست کجاست
نرم ترمک می رسد اینک بهار
برآمد باد صبح و بوی نوروز
عید مبارک
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
