چکامه

مرا هزار امید است و هر هزار تویی...

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

فاطمه محمدزاده شهانقی
چکامه مرا هزار امید است و هر هزار تویی...

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران

کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت

گریان چو در قیامت چشم گناهکاران

ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین که برشمردم از ماجرای عشقت

اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران

سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل

بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت

باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران

سعدی


برچسب‌ها: سعدی , چون_ابر_در_بهاران , الا_به_غمگساران

تاريخ : سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲ | 14:55 | نویسنده : فاطمه محمدزاده شهانقی |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.